تبليغاتX
گربه -
همه چیز درباره رمان گربه نوشته هوشنگ اسدی

 

 

گربه بچه تهران است

 

گربه بچه تهران است ، اما در اروپا متولد شد. بعد ، یکی از اولین کسانی که او را دید برایش وبلاگ درست کرد. دختر جوان می گفت شب کتاب رادر دست گرفته وتاصبح خوانده و گریسته. حس می کرد با آبی سنگسار شده  است. حالا از من خواسته سرنوشت گربه را برای وبلاگ بنویسم. باشد.

 

روزی، شبی ، نمی دانم خط اول رمان از جایی که هرگز نمی دانی کجاست، به ذهنم راه یافت.

-  به نظر شما می شود آن زن را تور زد؟

 

در قلب گرفتاری ها و بگیر و ببندها بود. صفحات اولش را نوشتم. هیچ خط وفکر روشنی نداشتم. نمی دانستم به کجا می خواهم بروم و با کدام آدم ها. اصلا آن " زن" که بود؟ دست نویس چند رمان در کشویم بود، اما هنوز تجربه نوشتن یک رمان کامل را نداشتم. بعد من کاری نکردم. آدم ها  که تقریباً همه اشان واقعی هستند، از درونم سر بر آوردند. دوران دوم محمدخاتمی بود.  او دست هایش را در خلوت در برابر فاشیسمی که اکنون بر ایران حکم می راند، بالابرده بود. تعقیب ها، دستگیری ها ، احضارها  هر روز شدت می گرفت. من و همسرم هم در این دایره بودیم. یوسف عزیزم همان روزها مرد . همانطور که زیر کرسی آرام چشم هایش را می بست، آمد و در رمان جا گرفت.

رمان که اول اسمش " آِّبی" بود، آهسته پیش می رفت. صبح های زود که مدام انتظار می کشیدم، زنگ را بزنند و بیایند. ساعاتی که می توانستم کار سنگین مجله را رها کنم...  نسخه اول تقریبا داشت تمام می شد که با استفاده از فرصتی کفش وکلاه کردم و به لوکزامبورک آمدم. به خانه آرام دوستان قدیمی ام . حتی از اتاقی که به من داده بودند، کمتر بیرون می آمدم. سحرگاه یک روز که فصل آخر را در بازنویسی دوم می نوشتم ، باران تندی می ریخت. از پنجره دوستم را می دیدم که پیچیده در شولای بلندی می رفت تا مغازه اش را باز کند. انگار یکی از شخصیت های چخوف بود. زیر رمان نوشتم: پایان. درست یک ماه می شد. نه،29 روز.

 برای اولین بار از خانه بیرون آمدم. به سونا رفتم. عصر که دوستانم  به دنبالم آمدند، قیافه هایشان یک جوری بود. پرسیدند:

- چه خبر؟

جواب دادم:

- تمام شد..

 باتعجب  به هم نگاه کردند. باحیرت از من پرسیدند:

- خبرنداری؟

فکرکردم در تهران خبری شده است. قلبم فرو ریخت:

- زنم را گرفته اند؟

- نه. برج های دوقلوی نیویورک را زده اند.

برج هائی که در بازنویس بعدی جائی سر برآوردند. فردایش به تهران برگشتم. از طریق پاریس آمدم. اروپا در وحشت بود . پلیس ها همه جا گشت می زدند. دست نویس آبی توی کیفم بود.

 

آّبی در تهران تایپ  وصفحه بندی شد. خانم سلامی – دختر کوچولوی فقیری که از ته تهران می آمد و روز بستن مجله سر نماز هر روزه اش زار زد- خط بد مرا به نوشته قابل خواندن تبدیل کرد. دادم دو سه نفر بخوانند. می خواستم همان موقع چاپش کنم ، اما باید یک بار دیگر نگاهی به آن می کردم. همان روزها مجله گزارش فیلم توقیف شد. مرتب ما را احضار و بازجوئی می کردند. به زیارت " قاضی مرتضوی" هم  نائل شدم. آقای " معصومی" رمان هم از کیهان تلفن زد و تهدیدم کرد . دیگر فرصت نوشتن نبود. تعقیب و گریز طول کشید تا تابستان 1382. صبح داغ یک روز مرداد به خانه پدرم ریختند که ما را بگیرند. همان شب از تهران بیرون آمدیم. فقط فرصت کردیم کیف دستی و گذرنامه هایمان را برداریم که از مهلت ویزای آنها برای فرانسه فقط دو روز باقی مانده بود. حاصل یک عمر کارم، یادد اشت هایم، شعرهایم، دست نویس رمان هایم همه در خانه بود. دو روز بعد که ریختند و خانه ما را  غارت کردند، همه را همراه با کتا بها ، نوارها وعکس ها.... بردند. تصور این صحنه جائی در گربه تصویر شده است. وقتی رفتند در آن اتاق پر از کاغذ و نوشته و کتاب و...تنها ورق کاغذی باقی مانده بود. پدر کهنسالم در هق هق گریه برایم گفت. وقتی او را هم احضار کرده بودند که جای مخفی شدن ما را پیدا کنند، پدرم 17 گونی سیاه را دیده بود که سینه دیوار چیده اند واسم مرا رویش نوشته اند. باور نمی کردند کسی که " اسناد" یک عمر" جاسوسی" اش را گونی کرده اند، از کشور خارج شده باشد. وقتی  با بی بی سی و رادیو فرانسه مصاحبه کردیم ، باورشان شد و فشار را از روی پدرم برداشتند.

جائی نداشتیم برویم ، در خیابا ن ها می چرخیدیم و منتظر شب بودیم که برسد و به فرودگاه برویم. دوستی هم همراه بود که اگر در خیابان یا فرودگاه دستگیر شدیم ، بی خبر نباشد. ذهنم دنبال گربه بود که  آن روزها هنوز اسمش "آبی" بود. در خیابان بهار، یاد مسعود کیمیائی افتادم. یک نسخه رمان پیش او بود. موضوعش را که شنیده بود، خواسته بود نسخه تایپ شده رابخواند  تا شاید از تویش فیلمی در بیاورد. با موبایل پیدایش کردم. گفت :" وسط همه شلوغی ها رمانت را شروع کردم، دوربین را جای خوبی گذاشته ای..." وقتی گفتم خیلی فوری آن را می خواهم ، با تعجب ودلخوری قبول کرد. سر کوچه خانه پدریش بودیم. رفتم و در آن حیاط  پر خاطره از مسعود و پدرش و گوگوش واحمد رضا ، تنها نسخه گربه را از " ایران خانم" گرفتم.

 شب در هراسی مطلق، زادگاه گربه را ترک کردیم. وقتی سوار هواپیما می شدیم ، نسخه گربه زیر بغلم بود. دقایقی کنار در هواپیما ایستادم و باچشمان خیس از شب گرم تهران خداحافظی کردم.

 

****

در روزهای دشوار، در روزها و ماه های آغازین این مهاجرت ناخواسته ، مدام به آبی پناه می بردم. کسی در کافه زیبای " سیته" که من اسمش را گذاشته ام " کافه مهاجرت" ، به ما گفته بود:

- حالا دیگر در غربت " هیچ" هستید.

هیچ. هیچ. هیچ. صدا در گوشم بود و می نوشتم. در " سوئیت" سی متری که  همه خانواده کوچک ما را جا داده بود، هوا برای نفس کشیدن کم می آمد ؛ چه برسد به نوشتن. به کتابخانه  شلوغ"ژان پیر ملویل" پناه می بردم. به پارک. اگر نیمکت خالی نبود، ایستگاه اتوبوسی را در خم خیابان باریکی نشانه کرده بودم. هفته ای یک بار هم پول خرید یک آبجو راداشتم و می توانستم روی میز کافه بنویسم. می نوشتم و خط می زدم. از خبرهای بد تهران، از فضاهای عفن مهاجرت به نوشتن پناه می بردم. وقتی بازنویسی سوم تمام شد ، خیلی چیزها تغییر کرده بود. نمی دانم کی و چرا اسم " آبی" شد " گربه".

تابستان بعد، دوست فیلمسازی به پاریس آمد. یکی از ناشران بزرگ تهران همراهش بود. نشسته بودیم و به یاد ایام خوش" باغ درکه"  گیلاس ها را به هم می زدیم  که صحبت گربه شد. ناشر نسخه ای از کتاب را خواست. فردایش گرفت و دو روز بعدش تلفن زد که می خواهد آن را چاپ کند و روز دیگر در کافه ای قرارداد را امضاء کردیم. خوشحال بودم.  هرچند امیدی نداشتم مجوز بگیرد با این که هنوز دولت خاتمی سر کار بود.

من ماندم وگربه به زادگاهش برگشت. نسخه ای هم برای دوستم فرستادم که زیر درختان بهارنارنج لاهیجان جامی از زلالی شبنم می زند. شبی تلفن زد وگفت:

- چاپش کن...چاپش کن...

وگربه برای چاپ منتظر مجوز بود. در دولت خاتمی مجوز نگرفت. بازرسان نه آری گفتند و نه پاسخ منفی دادند. مسکوت گذاشتند و رفتند. بعدی ها آمدند. ناشر می رفت و دست خالی بر می گشت. اطمینان داشتم جواب منفی خواهد بود. نسخه ای برای انشتارات " باران" فرستادم. هیچ وقت مسعود مافان را ندیده بودم. نمی دانم کتاب را خواند یا نه. تلفنی و با مهر تمام پذیرفت کتاب را منتشر کند و قرار شد منتظر جواب تهران بمانیم.

 

و تهران روز 11 اردیبهشت 1385گفت :"نه." ناشر باصدای خسته تلفن زد:

- حتی اصلاحیه هم ندادند. گفتند: چاپ این کتاب غیر ممکن است.

 تا حروفچینی گربه از تهران برسد ، یک بار با ای میل،یک بار با مسافر و من آن را بفرستم ترکیه که دوستی مشکلات حروفچینی را بر طرف کند و.....باز هم دستی به سر وگوش"گربه" کشیدم وشد چهار بار بازنویسی. وهمه اینها در تنها اتاقی که حالا در حومه پاریس داشتیم . صبح های زود که همه خواب بودند می توانستم بنویسم و بگریم...

 

***

 

سر انجام گربه به دنیا آمد  و من یک ماه بعد نوزاد را دیدم در پستوی یک کتابفروشی در پاریس. پستو چند قفسه کتاب ایرانی دارد وصاحب مغازه بعد از سال ها مقاومت ، جلوی مغازه را کرده کتابفروشی خارجی که بتواند زندگی کند. آخر فرانسوی ها کتاب می خوانند. پستو را هم  داده به کتاب های فارسی که مشتری ندارد.آخر ما ایرانی ها کتاب نمی خوانیم نه در داخل ونه د رخارج.

گربه ، زیبا وملوس از کارتن پاره پاره بیرون آمد. انگار تمامی حکایت فرهنگ ایران را با خود داشت.

جلد کار بانوئی هنرمند است که چون به ایران می رود و بر می گردد ، اسم مستعار برای خودش گذاشته است . متن هم که حاصل یک بار سفر من به سوئد و ای میل ها وتلفن ها و فکس های  متعدد است ، به راستی از نظر فنی آبرومند است . فقط تاریخی که قرار بود زیر عنوان صفحه اول بیاید، از قلم افتاده است:

 تهران 1380

پاریس 1384

 

تاریخی که سرنوشت بالا را در خود خلاصه دارد و می گوید: گربه رمانی است که به تمامی در ایران می گذرد. نه رمان مهاجرت است ، نه در باره مهاجرت. خط خطش به زادگاهش بر می گردد....

 

****

 بچه گربه من دارد در چهار سوی جهان میو میو می کند، تاصدایش را به گوش هابرساند. می تواند؟

 

17 اردیبهشت 1386

 

پاریس

نوشته شده توسط هوشنگ اسدی در ساعت 11:53 | لینک  |